close
چت روم
داستان

جستجو در سایت آموزشی:

×

تبلیغات

آرشیو

آخرین کاربران

جستجو

تبلیغات

نویسنده : بانو بازدید :172
داستان من و زندایی الهام .........

تاريخ ارسال:یکشنبه 24 اسفند 1393 ساعت: 16:14
دیدگاه ها:نظرات()
داستان من و زندایی الهام .........

داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسن.اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه های شب باهم شوخی میکردیم و خوش میگذروندیم،وسطای هفته هم که هرروز با دایی بودم و همیشه تو ماشین منو میذاشت تو بغلش و رانندگی میکرد،هنوز که هنوزه مزه بستنی هایی که برام میخرید زیر زبونم مونده و “جون دل دایی” که هروقت صداش میکردم ،بهم میگفت ،توگوشمه.اما از وقتی که اسم الهام تو خونه پیچید همه چی عوض شد،اولش دایی زیر بار نمیرفت ،اما مامانم هی ازش تعریف میکرد و میگفت بین همه همکاراش تکه ،اما بازم دایی زیر بار نمیرفت که نمیرفت تا اینکه یه روز پنجشنبه وقتی از مدرسه برگشتم دیدم یه خانوم خوشگل تو آشپزخونه داره به مامان کمک میکنه ،نمیدونستم کیه اما واقعا خوشگل بود و یه لباس خیلی قشنگی هم تنش کرده بود ،نمیدونم چرا از همون لحظه اول که دیدمش یه حس غریبی بهش پیداکردم،همچین بفهمی نفهمی ازش بدم اومد!

 بیشتردرادامه مطلب


 

 

 



مشاهده تگ ها:

نویسنده : بانو بازدید :57
PINK LOVE.P3

دسته:
تاريخ ارسال:دوشنبه 04 اسفند 1393 ساعت: 17:31
دیدگاه ها:نظرات()
PINK LOVE.P3

میخوام تو این پست پارت اول  داستانPINk LOVE . P3 رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد

 

نویسا: خب تو هم شبیه دخترا داری. هیونگ: آره ولی نه به اندازه تو درسته؟ نویسا: خب میگیچی کارکنم؟ چی کار کنم که شبیه پسرا بشم؟ هیونگ: حالا چرا بهت بر میخوره؟ کلا آدم رکیم چیزیو ببینم میگم تا دلیلشو بدونم نویسا:آهان، چی شد؟ حالا دلیلشو فهمیدی؟هیونگ: چ خب حالا دیگه بسه، اصلا من دخترم خوب شد؟ حالا بیا بریم تو سالن که همه منتظرتن. هیون: به به بلا خره بعد از یک ساعت تشریف مبارکتونو آوردین، ببخشید من یه سوال دارم شما ها رفته بودین چمدونا رو بزارین یا چمدون بسازین؟ هیونگ: کافیه دیگه ما فقط کمی با هم حرف زدیم همین.یونگ: ببینم دنی، هیونگ احیانا دختری برا دوست شدن بهت معرفی نکرد؟ نویسا: نه چه طور مگه؟

یونگ:آخه 14 تا 14 تا دوست دختر داره گفتم شاید بخواد یکیشونو بده بهت . نویسا: اوه اه

چهارده تا چه طور وقت میکنی به همشون برسی؟جونگ:آخه با همشون که یه کار انجام نمیده پس مشکلی نداره. هیون: ببخشید جونگی خان کسی با ید اینو بگه که خودش پاک باشه نه مثل تو که.....!! نویسا: اون چی؟. هیونگ: خب اون.... جونگ: نه نه نه نگو قرار شد کسی چیزی نفهمه.یونگ: خب دنی هم دیگه از خودمونه باید بدونه یا نه؟ نویسا: یکی برا من تو ضیح بده اینجا چ خبره؟ هیون: خب جونگمین یه دوست دختر داره اسمش سو یونگه ست خب اونا مدت زیادی با هم بودن تا اینکه رابطشون به جایی کشید که سو یونگ باددار شد و الان این دختره ولکن نیس و میگه که جونگمین با ید باهاش ازدواج کنه مگه نه....!!نویسا:واو خیلی خفنه!! هی توچرا یه همچین کار احمقانه ای کردی؟. جونگ: خب چی کار کنم؟ خودش خواست. نویسا: یعنی خودش خواست که آبروش بره خیلی جالبه باید دختر زیرکی باشه که این جوری میکنه.راستی من باید برم بازار کلی کار دارم. هیون:  اینم سویچ مو تور بیا بگیر. نویسا: یعنی باید با موتور برم.مرسی با دوچرخه راحت ترم. یونگ: هه هه هه!! تو خیلی بامزه ای نگو که بلد نیستی یه موتو روبرونی که خندم میگیره.نویسا: کی گفته من بلد نیستم؟ باشه خودم میرونم فعلا بای.من تقریبا تونستم تا اوایل بازار موتو رو کنترل کنم.اما همین که تو اوج موتو ر سواری بودم متوجه یه چاله ی بزرگ شدم که جلوم بود اصلا نتونستم خودمو کنترل کنم. در همین لحظه یه آقای قد بلند و خوش تیپ جلوم وایساده بود. از بس ترسیده بودم چشامو بستم و تا اینکه موتور افتاد تو ی اون گودال و منم از موتور پرت شدم پایین و افتادم روی اون آقای قد بلد. اصلانگاش نکردم. فقط سعی کردم خودمو جمع و جور کنم .آقا: حالت خوبه؟ نویسا: بله بله مرسی خوبم.خیلی سریع موتو رو در آوردم و رفتم.آقا: این کی بود چه قدر آشنا میزد.خیلی جااالبه.......

من هنوز تو شوک بودم و خیلی سریع رفتم خونه و قتی رفتم: جونگ:سلام..... وای چرا این شکلی شدی؟ تصادف کردی؟ نویسا: نه بابا تصادف کیلو چنده؟ با یکی دعوام شد.هیون: اصلابهت نمیاد اهل زد و خورد باشی. نویسا: خب حالا که هستم. هیونگ:یه خبر دارم در حد لالیگا .البته برا هیون فردا باید بریم تو ی یه شرکت بزرگ. هیون: خب این کجاش جالبه؟ هیونگ: خب آخه لی مین هو و خواهرش ارمیا می خوان بیان .هیون: ارمیا؟ مگه از فرانسه بر گشته؟ جونگ:خب معلومه ک بر گشته یه ما هی میشه.هیون حالت خیلی تا سف باری رفت تو اتاقش . نویسا:هیون چش شد؟جونگ: آخه با ارمیا یه جریانی داشته البته بر میگرده به7 سال پیش تر جیح میدیم چیزی نگیم تا این موضوع کامل فراموش بشه.

من این قضیه برام مبهم بوووود ولی زیاد وراجی نکردم و خیلی سریع رفتم بخوابم.

................صبح زود .........................

همه از خواب بیدار شدن و رفتیم تو ی اون شرکت بزرگ اول که رفتیم مارو تحویل گرفتن بعد

ازیه ساعت که متظر مونیم منشی گفت: خانوم و آقای لی دارن میان.وقتی اومدن تو به همه سلام کردن مین هو اومد طرف من که باهام سلام کنه همین که چشامون تو چشای همدیگه افتاد. مین هو: تو؟ تو همونی نیستی که؟؟؟.....هیون: شما ها همدیگه رو میشناسید؟ مین هو:من و این آقا تو خیابون با هم بر خورد کردیم. ارمیا: تو و این آقای جذاب با هم بر خورد کردیم.نویسا: جذاب بامنی؟ارمیا:آره معلومه ک با تو امببینم اسمت چیه؟ - اسمم؟ دانیله.- خوشبختم منم ار میامارمیا: تو خیلی خیلی پسر خوشگلی هستی. نویسا: مرسی تو هم دختر زیبایی هستی.ارمیا: میای بریم با هم قدم بزنیم. نویسا: البته بیا بریم. مین هو:این عضو جدیدتونه؟خیلی بچه اس.به نظر میاد ار میا ازش خوشش میاد.هیون: هه یعنی ار میاد اینقدر نامرده؟؟.مین هو: ببین هیون، تو اگه واقعا ارمیا رو می خواستی تو فرانسه تنهاش نمی زاشتی میدونی اون تنهایی تو فرانسه چی کشیده؟هیون: هی این بی انصافیه همه چیو بندازی تقصیر من ، اون خودش حاضر نشد کارشو ول کنه. جونگ: بسه دیگه این بحثا به جایی نمیرسه.هیونگ: دنی و ارمیا کجان؟ یونگ: کجا می خواستی باشن تو حیاط با همن دیگه. هیون : ببین این جوجه تیغی چه طور نیومده براما شاخ شده. جونگ: چی کارش داری؟ بزار اونم کمی یاد بگیره.هیون خیلی سریع رفت.مین هو: باورم نمیشه هیون بعد این همه سال هنوز تو فکرشه!! هیونگ: تو فکرشه؟ بعد ازاینکه از فرانسه بر گشت با هیچ کس دوست نشد. مین هو: ول کنید بیاین بریم یه نوشیدنی بزنیم.

................................

نویسا: دختر جون تو چرا افتادی دنبال من؟ ارمیا:آخه تو پسر خیلی جالبی هستی. میای با هم دوست شیم؟ نویسا: چی منظورت چه نوع دوستیه؟ ارمیا: منظورم همونیه که میگن دوست دختر دوست پسر ،نویسا: نه نه نه ببین دختر خانوم من و تو نمی تونیم با هم دوست بشیم.ارمیا: چرا؟نویسا: خب چون چون.... ارمیا: آها فهمیدم حتما به خاطر هیونه من و اون هیچ ارتباطی باهم نداریم و هر چی بوده گذشته. نویسا: اتفاقا برا همین بود اون دلش میشکنه .ارمیا:اتفاقا اشتباه منم این بود ک به دلش اهمیت دادم خب حالا چی کار می کنی؟ جوابم چیه؟؟نویسا: خب چی بگم راستش..... یه دفعه مین هو اومد و حرفمو قطع کرد و گفت: ار میا بیا بریم ک کلی کا داریم. ارمیا: باشه اومدم. بعدا می بینمت عزیزم. بای. نویسا: وای راحت شدم عجب دختر سیریشیه هاااا. همین که از پله ها اومدم پایین هیون جلوم وایساد ه بوود. هیون: حرفاتون تموم شد؟نویسا: آره تمومید. هیون: خوش گذشت؟ ببینم لذت اینکه بری دختر ی رو تور کنی که میدونی یکی دیگه دوسش داره چیه؟ نویسا: من نمی دونم تو داری راجع به چی حرف میزنی.هیون: بیا باهام می فهمی . نویسا: کجا باید بیام؟ هیون که دید فایده نداره خودش دست نویسارو کشد و آوردش تو دفتر مدیر. مدیر: چه تو نه؟ هیون: این آقا پسر حق نداره دیگه تو این گروه بمونه مگه نه جنازش رو زمینه.

مشاهده تگ ها:

نویسنده : بانو بازدید :60
PINk LOVE . P2

دسته:
تاريخ ارسال:دوشنبه 04 اسفند 1393 ساعت: 17:27
دیدگاه ها:نظرات()
PINk LOVE . P2

میخوام تو این پست پارت اول  داستانPINk LOVE . P1 رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد

بعد از اینکه کیو از اون قسمت خارج شد من واقعا تحت

تاثیر قرار گرفته بودم خیلی دلم می خواست که وارد

گروه بشم اما نمی دونستم که باید چه جوری اینکارو

بکنم آخه من که یه دخترم چه طور باید وارد یه گروه

پسرونه بشم ؟اصلا اونا با اومدن من تو گروه موافقت


می کنن؟ این فکرا داشت دیوونم میکرد برا همین رفتم

بار یه دفعه صدای یه نفر اومد که می گفت: یکی بیاد

اینجا برامون بخونه بابا حوصلمون سر رفت منم که

مقداری جو گرفته بودم گفتم: من میام فقط بگین که

چی بخونم منم همونو براتون اجرا میکنم .گفت:هر چی


می خونی بخون فقط تو رو خدا بی معنی نباشه و شاد


باشه!! بعد از اینکه اجرا کردم کلی برام دست زدن بعد

برا اینکه یه گلویی تازه کنم رفتم نوشیدنی خوردم

همین که چشم به ساعتم افتاد دیدم ساعت(10:30)

شبه و فهمیدم اگه برم خونه کلکم کنده اس....!! خیلی

سریع اومدم از بار اومدم بیرون همین که خواستم سوار

دوچرخم بشم یه صدایی اومد: تو صدات خیلی خوبه و

چهره زیبایی داری کجایی هستی؟ من بدون اینکه

نگاش کنم گفتم: به تو چه هرزه ی لات ببین الان اصلا

حوصله ندارم گم شو برو ....!! - باشه میرم ولی بدون

که بد فرصتی رو از دست دادی ها؟؟!! این حرف

توجهمو جلب کرد به پشتم که نیگا کردم دیدم کیو

بود.گفتم: تو،تو این جا ، چه طور من دارم خواب می


بینم؟ کیو:نه بیدار بیداری ببین دختر جون من حوصله ی

کل کل کردنو این جور چیزا رو ندارم چون اوضام خیطه!

پس تا به زور متوصل نشدم خودت مثل یه دختر خوب با

پای خودت بیا توو خب؟ نویسا: ب بباشه!! میام پس


وایسا دوچرخمو پارک کنم بعد می یام کیو: خب دیگه

من نمی دونم تا 10 دقیقه وقت داری که بیای بعد از

اون مجبورم برم سراغ یکی دیگه من تا این جمله رو

شنیدم سریع دوچرخمو پرت کردم رو زمین و اومدم تو

بار. نویسا: خب بگو می شنوم. کیو: اسمت چیه؟

 

  -اسمم؟ نویسا !! - چند سالته؟ نویسا: راستش سال

آخر دبیرستانم 17 سالمه.کیو:کمی بچه ای ولی مهم

نیس!! خوانندگی چی بلدی؟ نویسا: در همین حد که

دیدی. کیو: خب ببین من میخوام به تو یه ماموریت بدم

این ما موریت حدود 9 ماه شایدم یک سال طول میکشه


نویسا: چی؟ چه ماموریتی؟ کیو: ببینم به بازیگری

علاقه داری؟ نویسا: من عاشق بازیگریم. کیو: من یه

مدتیه که دوچار یه بیماری شدم که حتما باید برم

آمریکا اگه نرم معلوم نیست که چه بلایی سرم میاد

نویسا: چه کمکی از دست من بر میاد؟ کیو: آها


رسیدی به جای خوبش خب تو باید به جای من وارد

گروه بشی البته همه می دونن که من نیستم فقط تا

مد تی که من نیستم تو به جام خوانندگی می کنی

تازه حقوقمو هم به تو میدن نویسا:حالا چرا من؟ چرا یه

پسرو نیووردی؟ این طوری کمتر دوچار دردسر میشدی.


کیو: اونش دیگه به تو مربوط نیست وقتی از آمریکا بر

گشتم بهت میگم نویسا: اون وقت اگه بر نگشتی چی؟

کیو: منظورت چیه؟ نویسا: خودت گفتی بیماری اگه به

هر دلیلی چه میدونم دیگه نتونستی نفس بکشی من

باید تا کی بمونم؟ کیو: ببین چه طور نرفته داری نفوز بد

میزنی ..!! یه خدایی نکرده ای یه زبونم لالی چیزی..!!

نویسا: ببخشین ولی این یه جور عاقبت اندیشیه دیگه

قبول داری؟ کیو: خب همچین بگی نگی.نویسا: ببین

من خیلی دیگه دیرم شده حالا سریع بگو من از کی

باید بیام؟ کیو:خب فردا ما تمرین نمی کنیم بیا تو

شرکت تا اونجا حد اقل بتونم تورو به مدیر گروه معرفی


کنم ولی یادت باشه که بایستی لباس پسرونه بپوشی


و خودتو شکل پسرا کنی خلاصه اصلا کسی نباید شک

کنه که دختری...!! نویسا: کمی سخته ولی سعیمو

می کنم کی باید بیام؟ کیو:فردا بعد از ظهر نویسا: خب

باشه و از سر جام بلند شدم همین که خواستم از سر


صندلی بلند بشم گفتم:ببینم نکنه توهم داری چاخان


می کنی؟ نکنه داری منو سر کار میزاری؟ کیو: ای بابا

مث اینکه من اینجا ی ساعت دارم واسه تو خنگ قصه

 ملکه الیزابتو تعریف میکنم. تو مثل اینکه حالیت نیس

نه؟ نویسا: وای به حالت بیامو همه این چیزا دروغ

باشه...!! اون وقت دود مانتو به باد میدم و به همه

میگم که هپاتیپ داری. کیو: تو از کجا میدو نی که من

هپاتیت دارم؟ نویسا: می دونم دیگه فقط خواستم


بدونی که اذت نقطه ضعف دارم ...!! فعلا خدا حافظ!!

کیو: برو خدا حافظ..!! من سوار دوچرخم شدم و رفتم

خونه صبح زود از خواب بیدار شدم نفس: باز داری کدوم

گوری میری؟ نویسا: ببین نفس می خوام یه رازی رو

بهت بگم فقط قول بده به کسی نگی. نفس: بگوووو!!

نویسا: ببین من برا مدتی نیستم شاید یه سال شایدم

چند ماه میرم پکن .نفس: میری پکن چی کار؟ نویسا:

می خوام برم یه مصاحبه کاری بکنم اگه کارم بگیره

حسابی پولدار میشیم. نفس: خب چرا نباید کسی اینو

بفهمه؟ اینکه بد نیس .نویسا: خنگ خدا  کی میگم

کسی نفهمه میگم به مامان نگو رفتم پکن بگو رفته

جی جو یا جایی دیگه ،چون اگه بفهمه بهم اجازه

نمیده می فهمی؟ نفس: باشه خیالت تخت برو به

سلامت ببینم چی کار میکنی..!!و من با نهایت زیرکی

از خونه خارج شدم.

هیون: چی؟ واقعا کیو می خواد بره نیو یورک اما چرا؟

مدیر:  می خواد بره اون جا چون چون چیزه خب از

خودش بپرس..!! هیون: حالا چه کاری از دست من بر

میاد؟. مدیر: از دست تو هیچی فقط یه عضو جدید می

خواد به گروه اضافه بشه امروز میاد. هیون: برای

همیشه یعنی دیگه کیو نیست؟ مدیر: نه فقط برای

مدتی تا زمانی که کیو بر گرده همین. هیون: خیلی

مشتاقم که عضو جدیدو ببینم .مدیر: عضو جدید اون

طوری که کیو میگه خارجیه پس باهاش خوب رفتار کنید

به بقیه هم اینو بگو باشه؟ هیون: حتما!!! جونگی: چی

شده هیون مشکوک میزنی خبریه؟ هیون: هیچی گل

پسر برو به کیو بگووو بیاد به اون یکی ها هم بگو

بیان...!! جونگمین رفت و همشونو خبر کرد کیو تمام ما

جریان رو براشون تعریف کرد فقط نگفت که هپاتیت

داره.هیونگ: که این طور !! پس عضو جدید تو راهه کی

میاد؟ کیو: فک کنم الانا دیگه باید پیداش بشه..!!

راستی من دیگه دیرم شده الان به پرواز نمی رسم

فعلا بای بای همگی !! یونگی: دلم برات تنگ میشه و

خلاصه کیو رفت و همه ازش خداحافظی کردن . حدود


دوقیقه بعد از رفتنش من اومدم البته با یه قیافه ی

جدید یعنی کت و شلوار و موی فشن وصد البته بدون

آرایش. جونگ مین: این جوجه عضو جدیدمونه؟ یونگ:

مودب باش فقط کمی سنش کمه. من اومدم نزدیک.

گفتم: سلام....!!! هیون: پس تویی.. ببینم چرا این قدر

رنگت پررریده؟؟؟ نویسا: من نه حالم خیییییییلی عاااالیه

هیونگ: منتظر چی هستی؟ نمی خوای تست بدی؟

نویسا: تست چه تستی؟ جونگی: بابا تو چه قدر

شوتی تست صدا دیگه...!! نویسا: اوالبته که میدم.

هیون: صبر کن بینم اسمت چیه؟؟؟ نویسا: من؟ اسمم

چیزه ......!! یونگی: اسمت یادت رفته؟ مسخره اس

نویسا: نه اسمم دنیله. هیون: خب می تونم دنی

صدات کنم؟ نویسا: البته که می تونی . هیون: خب

دنی بیا بریم باید تست بدی . من تست صدا و رقصو


دادم و قبول شدم . هیون :وای خدای من تو استعدادت

واقعا عالیه تو می تونی  صدای اصلی باشی...!!

نویسا: واقعا من می تونم؟ اذت ممنونم این واقعا آرزو ی من بوود. هیونگ در گوشی به جونگ گفت: یاد بگیر

ببین این روز اولی چه طور شد صدا اصلی ولی تو زیر

صدایی واقعا خجالت آوره.. جونگ: عیب نداره ...!! بزار

بخونه من مشکلی ندارم. بلا خره من وارد گروه شدم

یعنی همون چیزی که آرزو شو داشتم. یونگی: خب

وسایلت همراهتن؟ نویسا: اونا رو می خوای چی کار؟

یونگ: خب باید بیاریشون خونه ی ما . نویسا: چی؟

خونه شما؟ یعنی من باید اون جا زندگی کنم؟هیونگ:

عیبی داره؟ نویسا: نه نه معلومه که عیبی نداره..

فقط... هیون: بهانه ممنوع فردا هم کنسرت داریم باید

خودتو حاضر کنی ....!! هیونگ کمکم کرد که وسایلمو

ببرم تو همین که داشتم ساکمو میزاشتم گفت: ببینم

تو مطمئنی که پسری؟ نویسا: چه طور مگه خب

معلومه که پسرم. هیونگ:آخه بهت نمی یاد ...!!

نویسا: گیر دادی هاااا!!....!!

مشاهده تگ ها:

نویسنده : بانو بازدید :58
داستان زیبا وپند اموزبخت بیدار

دسته:
تاريخ ارسال:سه شنبه 14 بهمن 1393 ساعت: 18:51
دیدگاه ها:نظرات()
داستان زیبا وپند اموزبخت بیدار

میخوام تو این پست داستان زیبا وپند اموزبخت بیدار رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد

 

روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

 

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.

 

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"

 

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

 

گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"

 

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

 

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.

 

یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"

 

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

 

كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"

 

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

 

او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

 

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"

 

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

 

شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"

 

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

 

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.

 

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"

 

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

 

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

 

و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."

 

شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."

 

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"

 

و رفت...

 

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."

 

كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."

 

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"

 

و رفت...

 

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"

 

شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟

 

بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

گرداوری:اموزشکده ما

مشاهده تگ ها:

نویسنده : بانو بازدید :59
همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

دسته:
تاريخ ارسال:سه شنبه 14 بهمن 1393 ساعت: 18:44
دیدگاه ها:نظرات()
همسرم دیگر آن زن سابق نشد !

میخوام تو این پست همسرم دیگر آن زن سابق نشد ! رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد

 


سخنان حکیمانه بهترین کلیدهای خوشبختی در زندگی هستند متاسفانه بیشتر ماها به این حقیقت زمانی پی می بریم که دیگه کار از کار گذشته !
در کتاب نامه سرخ ، حکیم ارد بزرگ HAKIM OROD BOZORG می فرماید : (( همسر خویش را به دیدار دوستان زن و مرد تنهای خویش نبریم ))
این جمله شاید ساده به نظر برسه اما با خواندن خبر زیر به اهمیت حیاتی اون پی می بریم :

به گزارش روزنامه شرق ، حکم اعدام مرد جوانی که متهم است همسر دوستش را مورد آزار جنسی قرار داده در دیوان‌عالی کشور تایید شد. این پرونده سال گذشته با شکایت شوهر زن جوان گشوده شد. او به ماموران پلیس شیراز گفت: «چند شب قبل با همسرم به خانه یکی از دوستانم رفته‌بودیم. او ما را شام دعوت کرده‌بود. بعد از اینکه شام خوردیم من دچار سرگیجه شدم و نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم که صبح شده‌بود. به همسر و دوستم گفتم چرا من را بیدار نکردید، قبل از اینکه همسرم جواب دهد دوستم گفت خیلی خسته‌بودی و خوابت برد. من هم دلم نیامد بیدارت کنم و گفتم بهتر است استراحت کنی. من و همسرم از خانه دوستم بیرون آمدیم و با هم به منزل خودمان رفتیم اما همسرم دیگر آن زن سابق نشد. او خیلی ناراحت بود و مدام گریه می‌کرد. حال روحی‌اش خراب بود. بعد از چندین روز اصرار بالاخره توانستم او را راضی کنم با هم صحبت کنیم. آن موقع بود که متوجه شدم دوستم من را بیهوش کرده و زنم را مورد آزار قرار داده‌ است.»
 با توجه به گفته‌های این مرد پلیس همسر او را مورد بازجویی قرار داد. این زن گفته‌های شوهرش را تایید کرد و جزییات تعرض را شرح داد. با توجه به این شکایت ماموران تحقیقات خود را برای بازداشت مرد متعرض آغاز کردند اما متوجه شدند او متواری شده ‌است. ماموران بعد از چندین روز تجسس در نهایت موفق شدند متهم را بازداشت کنند.
 او در بازجویی‌های اولیه که نزد قضات شعبه دوم دادگاه کیفری‌استان فارس انجام شد اتهامش را پذیرفت. این مرد گفت: دوستش را با خوراندن دارو بیهوش کرده و زن او را مورد تجاوز قرار داده ‌است. هرچند این مرد در جلسه محاکمه منکر اتهامش شد اما از نظر قضات رسیدگی‌کننده شواهد و قراین موجود در پرونده برای محکوم کردن او کافی بود و متهم را در اتهام تجاوز به عنف مجرم شناختند و او را به اعدام محکوم کردند.
 حکم صادره مورد اعتراض متهم قرار گرفت و پرونده در دیوان‌عالی کشور مورد بررسی مجدد قرار گرفت. از آنجایی که مدارک موجود در پرونده کافی بود رای صادره به تایید رسید. به این ترتیب پرونده به شعبه اجرای احکام دادسرای شیراز فرستاده‌شد.

نمی دونم چطور ما باید بیدار بشیم ؟!
اگر اون آقا سخنان حکیمانه رو خونده بود اون شب در خواب نبود !!...
اصلا اون شب با زن جوانش به میهمانی نمی رفت ...
آیا این نادانی خود خواسته نیست ؟!
الان به معنای این جمله حکیم ارد بزرگ هم پی می برم که : ((در زندگی نادان سرانجام یک گره ، صدها گره باز نشدنی است))
گرداوری:اموزشکده ما

مشاهده تگ ها:

نویسنده : بانو بازدید :64
پارت اول داستانPINk LOVE . P1

دسته:
تاريخ ارسال:سه شنبه 14 بهمن 1393 ساعت: 18:28
دیدگاه ها:نظرات()
پارت اول  داستانPINk LOVE . P1

میخوام تو این پست پارت اول  داستانPINk LOVE . P1 رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد


همیشه با حسرت به تلوزیون نگاه میکردم و با خودم میگفتم : مگه من چی از این خواننده های کره ای کمتر دارم؟

چرا اونا تونستن خواننده بشن و من نه!! کجای اینا خوشگله؟تازه همینشو هم با

عمل به دست آوردم حالا خوبه من عمل نکردمو اینقدر خاطر خواه دارم اما این دل

داری ها هیچ وقت پاسخوی سوالا ی من نبود...!!

فک میکردم اگه من بیام کره میتونم اون چیزی که می خوام بشم یه خواننده یا یه

بازیگر ، اما چیزی جز حسرت و افسوس خوردن آیدم نشد که نشد.

داشتم به همین چیزا فکر میکردم که یه دفعه صدای خواهرم اومد: نویسا، نویسا

چشات کور شدن از بس به این تلوزیون زل زدی، بیا غذاتو کوفت کن یخ کرد به

خدا.گفتم: تو بلد نیستی درست حرف بزنی؟ پرووووو مامانم: بسه دیگه دخترا خب

راس میگه خواهرت بیا غذاتو بخور.

بعد از خوردن غذا من اون پوستری رو که امروز صبح چسونده بودن به دیوارو نگاه

میکردم. رو اون نوشته بود که دابل اس امشب کنسرت دارن!!! من از خوشحالی

داشتم بال در میو وردم. چون خیلی دلم میخواست دوباره برا یه لحظه هم که شده

ببینمشون. همین که من محو تماشای پوستر بودم مامانم اومد پیشم و گفت: این

طور که معلومه دبل اس کنسرت داره درسته؟گفتم:آره مامان: می خوای

بری؟گفتم: واه مامان از اون حرفا بودا مگه ممکنه که دابل کنسرت داشته باشه و

من نرم ؟تا به حال چنین چیزی سابقه داشته؟

مامان: هیچی گفتم شاید نظرت عوض شد . من فقط یه لبخند زدمو هیچی نگفتم.

حدود ساعت 7 عصر بود من سریع حاضر شدم که برم و بلیط بگیرم .

نفس(خواهرم): نویسا یه چیزی بگم قبول میکنی؟ -بستگی داره چی باشه.نفس:

بیام باهات کنسرت. گفتم: بله؟ بله؟ چه غلطا بچه برو بشین درستو بخون!! تو و چه

به این کارا بدو بینم.تازه ازاین گذشته می دونی که چقدر پول بلیط گرون شده من

پول ندارم، وضعیت مالیمونو هم که که می بینی؟ بی چاره مامان برا اینکه خرج مارو

دربیاره میره تو خوشکشویی کار میکنه منم پولی که در میارم براش کلی زحمت

میکشم می دونی گارگری تو رستوران چه قدر سخته؟ تازه برا همین اوضاع هم من

مجبورم تو سالی برمو یک یا دو کنسرت از دبلو ببینم . حالا فهمیدی چرا هیچ وقت

تورو با خودم نمی برم؟ نفس: باشه بابا !! این داستانا رو اینقدر برام گفتی که تا

تهشو می دونم .برو برو نمی خواد اینقدر مزه بریزی!!! عکسم ازشون بگیر.

گفتم: قربون خواهر گلم برم وای وای خیلی دیر شده باید برم، فعلا بابای.

نفس: برو برو ایشالا که دیگه بری و بر نگردی!!! خودشیرن بی ادب!!( اینارو آروم

گفت که من نشونم).من سوار تاکسی شدم و خیلی سریع خودمو رسوندم اما تا

من رفتم کنسرت شروع شده بود و اونقدر آدم اومده بود که جایی واسه من نزاشته

بودن. بلا خره بعد از کلی دعوا که با مدیر کنسرت کردم به من اجازه داد تا برم.

از بس که جا ها تنگ بود من رفتم و سر اون سکویی که روش آهنگ می خونن

نشستم البته این به نفع من بود چون می تونستم از زاویه ی خیلی خوبی

ببینمشون . بعد از تموم شدن کنسرت من از دری رفتم که دابل خارج میشدن ..!

اما خیلی به طور اتفاقی دیدم کیو داره با مدیر گروه صحبت میکنه. خواستم برم

ازش امضا بگیرم اما حس فضولی بهم میگفت که گوش بده ببین دارن چی میگن.

مدیر: من متاسفم ولی نمی تونم قبول کنم. کیو: اما زیاد که طول نمیکشه فقط 9

ماه خواهش میکنم تا اون موقع یه کسی دیگه می تونه جای من بیاد. این طور گروه

از هم نمی پاشه تازه می تونید تا زمانی که بر میگردم قرار دادمو تموم کنیدو پولمو

بدید به اونی که می خواین بیارینش. مدیر: حالا بگو چرا می خوای بری نیو یورک؟

کیو: راستش حس میکنم که هپاتیت دارم ،مدیر: چی؟ حس میکنی؟ کیو: هنوز

معلوم نیست باید برم آمریکا تا اونا تشخیص بدن برا همینه.و در اونجا دوره درمانیو

بگذرونم. مدیر: خب باشه من در بارش فکر میکنم کیو: فقط کسی نفهمه که من

این بیماریو دارم خواهش میکنم. بگین برا یه کاری می خواد برم آمریکا. همین.

مدیر یه لبخند زد و گفت باشه خیالت راحت فرا می تونی بری منم میرم دنبال یه

خواننده ی دیگه تا زمان باز گشتت.کیو: مرسی  واقعا ممنونم و احترام گذاشتو

رفت . حرفای اونا منو حسابی تحت تاثیر قرار داد  با خودم گفتم: آره این همون

فرصتیه که دنبالشم گروه دبل اس خودشه من میرم دبل اس501 وای خدا ازت

ممنونم.


گرداوری:اموزشکده ما

مشاهده تگ ها:

تبلیغ

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 97
کل نظرات کل نظرات : 13
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 2

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 14
بازدید دیروز بازدید دیروز : 20
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 4
آي پي امروز آي پي امروز : 2
آي پي ديروز آي پي ديروز : 6
بازدید هفته بازدید هفته : 72
بازدید ماه بازدید ماه : 461
بازدید سال بازدید سال : 3,054
بازدید کلی بازدید کلی : 85,644

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.161.77.30
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : جمعه 27 مهر 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد